
«فقط حرفهای مهم» نه بدین معناست که ما مهمّیم و حرفهای مهم می زنیم! نه...فقط یعنی اینجا جایی است برای جدی بودن، جایی برای حرفهای روزمره نزدن...
بسم الله الرحمن الرحیم

سرخ پوست ها را «علم» کشت. علمی که دانشجوی دانشگاه هاروارد آن را به دست آورد و به «ثمن بخس» فروخت به «تفنگداران». علمی که ما آن را مایه ی فخر خویش دانستیم و مادرمان بواسطه ی رسیدن به آن در مراسم فارغ التحصیلیمان اشک شوق ریخت. علمی که هی به دست آوردیم و به دست آوردیم و به دست آوردیم و بعد ریختیمش در دامن کثیف ترین کثیف ها و بعد هم او با دستان آلوده به خونش کیسه ای زر و مدرکی معتبر پرتاب کرد جلوی ما. (متن کامل)
تاریخ مستند و معتبری در مورد قضیه ی سرخ پوستها در آمریکا نخوانده ام ولی آنطور که از فیلمها و داستان ها برمی آید قضیه ی کشتن سرخ پوستها در آمریکا تقریباً قطعی است. حال اگرچه عجیب به نظر می رسد اما بنده چند قرنی از این قضیه گذشته می خواهم مطلبی در مورد سرخ پوستانی بنویسم که در آن نزاع ها کشته شده اند و اکنون دیگر اثری از آنها باقی نمانده.
این مطلب را هم تقدیم می کنم به دانشمندان بزرگ علوم از قبیل آقایان ادیسون، نوبل، گراهام بل، اینیشتین و ...
بگذریم از اینکه آمریکایی ها چرا خودخواهانه سرخ پوستها را کشتند و آنان را چون حیواناتی وحشی پنداشتند و به خاک و خون کشیدند، این بار خوب است بپردازیم به اینکه چگونه این کار را کردند؟
سرخ پوستهایی که هم قوی هیکل بودند و هم سختکوش و جنگجو چه شد که مغلوب آمریکایی های تازه به دوران رسیده شدند؟
پاسخ این سؤال را باید در مجله وزین New Scientist و در دانشگاه های آکسفورد و هاروارد و میشیگان و ... جستجو کرد. به این ها اگر سر بزنید حتماً پاسختان را در حیاط دانشگاه، روی نیمکت ها، در کتابخانه و سرکلاس ها خواهید یافت.
جوانانی آمریکایی و غیرآمریکایی هستند که مظهر مجسم پاسخ سؤال شمایند. یکی از ایران آمده، یکی مال خود آمریکاست، یکی از ژاپن و یکی هم از اروپا[1]. این عزیزان هستند که با هوش «خدادادی» و با همت و تلاش و شب بیداری کشیدنهای خودشان و از آن طرف هزینه های خانواده ها و رنج فراق کشیدن مادرهایشان، کلید حل معمای ما هستند.
سرخ پوست ها را «علم» کشت. علمی که دانشجوی دانشگاه هاروارد آن را به دست آورد و به «ثمن بخس» فروخت به «تفنگداران». علمی که ما آن را مایه ی فخر خویش دانستیم و مادرمان بواسطه ی رسیدن به آن در مراسم فارغ التحصیلیمان اشک شوق ریخت. علمی که هی به دست آوردیم و به دست آوردیم و به دست آوردیم و بعد ریختیمش در دامن کثیف ترین کثیف ها و بعد هم او با دستان آلوده به خونش کیسه ای زر و مدرکی معتبر پرتاب کرد جلوی ما.
گناه کسی که ماشه ی تفنگ را می کشد به سوی سرخ پوستانی که سلاحی دوربردتر از تیر و کمان ندیده اند بزرگ تر است یا مخترع اسلحه؟ گناه کسی که در هواپیما دکمه ای را فشار می دهد و بمبی را روی سر مردم هیروشیما می اندازد بزرگ تر است یا آن دانشمندانی که با هزار زحمت ذره ی اتم را شکافته اند؟
جایی دیده ام که دانشمندانی که برای اولین بار در پروژه ی ساخت بمب اتم کار می کرده اند اصلاً نمی دانسته اند دارند چه می کنند. یعنی هر یک بدون اینکه بدانند در گوشه ای از آمریکا مشغول کار روی یک پروژه ی علمی بوده اند. پروژه ای که به طور نامحسوس زیرنظر یک تیم مجرب (و البته «حیوان صفت») هدایت می شده و بعد، از مجموع این تحقیقات بمب اتم ساخته شده است.
آن دانشمندانی که به خاطر مزد ، به خاطر شهرت یا اصلاً به خاطر خود علم داشته اند روی این تحقیقات کار می کرده اند شاید بعد از این حادثه بسیار متأسف شده باشند، شاید علیه دولت آمریکا و این اقدامش مصاحبه ها کرده باشند، شاید مرکزی را برای رسیدگی به مجروحان این فاجعه اختصاص داده باشند ولی هرچه کنند ننگ مشارکت در قتل عام کودک و پیر ژاپنی از پیشانیشان (پیشانی ای که به خاطر زحمات شبانه روزی در راه علم پر از چروک شده است) زدوده نخواهد شد. اگر بگوییم تعداد این دانشمندها مثلاً هزارتا بوده و تعداد کشته های ژاپنی در اثر بمب های اتم هم 200 هزار تا، به هر دانشمند 200 تایی می رسد، گوارایشان باد! از معصوم علیه السلام در اینباره روایت شده است : «هنگامی که روز قیامت شود منادی ای ندا می دهد که کجایند ظالمین؟ کجایند یاوران ظالمین؟ کجایند شبه ظالمین؟ حتی کسی که قلمی برای آنها تراشیده یا دوات مرکبی برای آنها آماده کرده است، همه را در یک تابوت آهنین می گذارند و آنها را در جهنم می اندازند»[2]
آری دانشجویی که دارد درس می خواند و درس می خواند و درس می خواند و اینقدر درس می خواند که فرصتی برای خود باقی نمی گذارد تا به سرانجام و هدف تلاشهایش و صحیح یا نا صحیح بودن این هدف فکر کند، او هم قطعاً سهمی دارد از این خون هایی که هر روز می ریزد. اینقدر خون زیاد شده که اگر با تلاش این انسان های باهوش و سختکوش، فضانورد دیگری به ماه رود حتماً از آنجا Planet earth را سیاره ای قرمز رنگ خواهد دید. چرخ های اقتصاد آمریکا را چه کسی می چرخاند جز مدیران خلاق و نابغه ی Google و Microsoft؟ و ما هم این طرف به جای اینکه عرق شرم بریزیم، افتخار می کنیم که یکی از مدیران ارشد Google ایرانی است!
به قول آقای رضا امیرخانی : «اگر کسی در غرب بزید و نان غرب را بخورد و مالیات بدهد به تمدن غرب و چرخ تمدن غرب را بچرخاند و دم بزند از اسلام ... نفرت انگیز خواهد بود»[3]
این حرفها بعید است اثری داشته باشد روی کسی که با هزار شوق و افتخار به آمریکا رفته یا خواهد رفت. برج های بلند منهتن نمی گذارند نوری ازآسمان به چنین قلب «جاه طلبی» برسد، ( که فرموده اند «عشق به یک چیز، کور و کر می کند» ) ولی اگر رسید خوب است قدری هم به آن سرخ پوستی فکر کند که برای اولین بار تفنگ را در درستان کسانی همچون او دید و هنوز کمانش را نکشیده، سوراخی بزرگ در قلبش ایجاد شده بود.
در آخر هم بگویم که البته علم خوب است، البته شاید بعضی از این دانشمندانی که اسم بردم از بهشتی ها باشند، خدا بر درجاتشان بیافزاید. اما آن دانشمندی که به خاطر خود علم، به خاطر پول، شهرت و موقعیت اجتماعی به تحصیل علم پرداخته، طبق روایات در آخرت اجری نخواهد داشت و بهره اش از علمش همین شهرت و ثروتی است که در دنیا کسب کرده و یا همین عنصری است که در جدول تناوبی به اسمش شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده اند : «کسی که از علم دنیا را طلب کند، همان دنیا بهره ی او از علمش است»[4] آری می شود رفت و همچون شهید چمران «برگشت»، اما اگر رفتیم و ماندیم و حتی به اندازه ی هزارتومان (در قالب مالیات مثلاً) به صنایع دفاعی آمریکا کمک کردیم؛ یا اگر مستقیم و غیرمستقیم برای مسبّبین جنایات علیه هیروشیما، ویتنام، ایران، عراق، بحرین و ... کوچکترین خدمتی حتی به اندازه ی جوهر کردن خودنویس یا شارژکردن گوشی موبایل ارائه دادیم، جزء آنهاییم.
[1] «41درصد ذز فارغ التحصیلان رشته های مهندسی [در آمریکا] را دانشجویان خارجی تشکیل می دهند همچنین 39درصد فارغ التحصیلان رشته های ریاضی و علوم کامپیوتر. دوسوم دانشجویان خارجی رشته های علمی و مهندسی در آمریکا می مانند و در حوزه های آموزشی، اقتصادی و فکری فعالیت می کنند. یک سوم نامداران نوبل آمریکا اصالتاً آمریکایی نبوده اند.» امی گودمن - اکثریت خاموش ص 48 (البته آمار متعلق به چند سال پیش است)
[2] وسائل الشیعه ج18 ص 172
[3] نشت نشا ص 63
[4]کافی ج1 ص 46
برچسب ها : فرار مغزها، مهاجرت نخبه ها، ارزش علم

| < قبلی | بعدی > |
|---|


- حسین میا به ژاپن، «مردم» وفا ندارند
- مولا، شما روی سر ما جا دارید (به مناسبت عید سعید غدیر)
- نگاهی به سریال پنج کیلومتر تا بهشت+مطالبی پیرامون عالم برزخ
- بعضی ها خیلی بدند، باور کنیم
- مظلومیت امام حسین علیه السلام
- راهی که صد در صد ما را به نهایت کمال ممکن می رساند


- آیا اسرائیلی ها ابتدا زمینهای فلسطین را از مسلمانان خریداری کردند و سپس به این کشور آمدند؟
- قسمتهایی از کتاب زیبا و خواندنی «داستان سیستان» - بخش اول : سه حکایت از «اشک»
- حکایتی جالب پیرامون اهمیت احترام به قانون و لزوم تبعیت از ولی فقیه
- در مورد رهبر عزیز و بزرگ انقلاب : ولایت فقیه از دیدگاه ایشان+بررسی یک اشکال به رهبر انقلاب
- چرا رهبرم را دوست دارم؟ (بخش دوم)


- «برای هر کس که شوق تحصیل در خارج را دارد»+ «ارزش علم، بی قید و شرط نیست»

- نمی توان بدحجاب نبود - بخش سوم : محوریت زن در فرهنگ غربی و ارتباط آن با بدحجابی
- نمی توان بدحجاب نبود - بخش دوم : ارتباط کنکور با بدحجابی
- نمی توان بدحجاب نبود - بخش اول
- بیانات زیبا و آموزنده ی رهبر عزیزمان پیرامون ازدواج

- نگاهی کوتاه به فیلم دزدان دریایی کارئیب 4
- تغییر جهان به جای خودسازی ( +بخش دوم نقد فیلم تلقین)
|
|
استفاده كردم
بيشتر از اينكه حواسم به محتوا باشه
كلا ياد نوشته هاي رضا اميرخاني افتادم.